دلتنگیِ خیس

         "این تصویر به روایت نگاهِ من ثبت شده"

 

بارون آروم می‌بارید

طوری که انگار دلش نمی‌خواست کسی متوجهش بشه

همیشه بارون برام عجیب بود، هروقت می‌باره همه چیز توی سرم آروم‌تر میشه، حتی فکرایی که شب وروز ولم نمی‌کنن.

پارک خیس بود....

وسایل بازی زیر بارون مونده بودن

بی‌استفاده و ساکت، مثل خاطراتی که هنوز توی ذهنم موندن، ولی دیگه نه می‌خوام برگردم سمتشون

نه می‌تونم کامل فراموششون کنم.

 

تاب‌ها ساکت و خالی بودن

برعکس ذهن من که انگار ول‌کن نبود

هی فکر پشت فکر، صدا پشت صدا.

 

سرسره خیس شده بود

انگار یکی قبل از من اونجا نشسته بوده و یواشکی گریه کرده بوده، طوری که هیچ‌کس نفهمه.

به تو فکر می‌کردم...

نه به برگشتنت

به این که چرا بعضی آدما قبل از رفتن، قول موندن میدن!!!

 

بچه که بودم فکر می‌کردم هرکی بره بالاخره یه روز برمی‌گرده

باور داشتم هر چیزی که جا بمونه صاحبش یه روزی دل تنگش میشه و میاد دنبالش.

 

ولی بزرگ‌تر که شدم فهمیدم بعضی آدما اصلاً برای موندن نمیان!

 

بارون هنوز می‌بارید، آروم و بی‌صدا

و من روی نیمکتی نشسته بودم که بلد نبود دلتنگیامو خشک کنه.

 

 شاید عشق همین باشه...

یه پارک خالی، بارون نم‌نم

و دلی که هنوز با کوچیک‌ترین صدا برمی‌گرده پشت سرشو نگاه می‌کنه

به امید کسی که خیلی وقته رفته

ولی یه جوری انگار هنوز تو ذهنم مونده....

 

رضا فرج زاده

 

"1405/03/09"